مرتضى مطهرى
449
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
اينكه آن انديشه را به عناصر اوليهء خودش تحليل كنيم راهى براى شناخت نداريم ؛ يعنى همينطور كه اگر ما بخواهيم يك مركّب عينى را بشناسيم راهش اين است كه آن را در لابراتوار تجزيه كنيم ببينيم چه عناصرى از آن پيدا مىشود ، لدى الامكان آن اجزائى كه پيدا شده اگر قابل تجزيه باشند آنها را هم باز تجزيه كنيم ، در نهايت امر برسيم به اجزاء غير قابل تجزيه ، در باب تعاريف نيز اگر ما بخواهيم به كنه يك تصور برسيم جز اينكه آن را در ظرف ذهن تحليل كنيم به اجزائش و اجزائش را به اجزاء اجزائش تا برسيم به اجزاء اوليه ، راه ديگرى وجود ندارد . اما [ اينكه ] لابراتوار ذهن بشر قدرت چنين تجزيهاى را دارد يا ندارد يك مطلب است ، راه اين است مطلب ديگرى است . راجع به اينكه بشر چنين قدرتى دارد يا ندارد ، بحثى است كه حتى از زمان فارابى شروع شده كه گاهى گفتهاند كار بسيار مشكلى است ، گاهى گفتهاند كار نشدنى است ، يعنى مسئلهء تعريف كردن اشياء به اجزاء اوليه ( « حد تام » به اصطلاح منطقيين ) ، به دست آوردن حد تام يعنى تجزيه كردن نهايى عناصر فكرى ، يك عمل غيرممكن است ؛ به تعبير ديگر اجناس و فصول اشياء را دقيقاً به دست آوردن گفتهاند يا متعسّر است و يا متعذر . امروز هم راه بهترى برايش پيدا نكردهاند . با عمل ، تعريف يك شىء را نمىشود به دست آورد . امروز و ديروز آخرش رسيدهاند به اينكه در مقام تعريف اشياء ، اشياء را به خواص و آثارشان بايد تعريف كرد نه به ماهيتشان . اين در باب تصورات . در باب تصديقات هم آنها مبادى تصديقات را متعدد مىدانستند . اين ديگر در ابتدائىترين منطقها هست . مىگفتند مبادى برهان شش چيز است : بديهيات اوليه ( كه نه منتهى به حس باطنى مىشود و نه حس ظاهرى ) ، محسوسات ، وجدانيات ، تجربيات ، فطريات و متواترات . در ميان اينها لااقل دوتايشان كه محسوسات و تجربيات باشد يعنى عمل ، يعنى تصديقى كه از مشاهده گرفتهايم ، تصديقى كه از مبدأ تجربى گرفتهايم . پس اين يك تهمت است كه بگوييم بهطور كلى علم قديم انديشه را فقط از انديشه مىخواهد و به غير انديشه اساساً تكيه ندارد . ثانياً اين نظريه كه در همه جا انديشه را با عمل بايد ثابت كرد و انديشه را با انديشه نمىشود ثابت كرد ، يعنى بىارزشى قياس منطقى ، مطلبى است كه ما در اصول فلسفه و جاهاى ديگر بحث كردهايم و اين مطلب صددرصد غلط است . يكى از مبادى استدلال انسان بديهيات اوليه است و بديهيات اوليه به هيچ وجه استناد به حواس ندارد و نمىتواند داشته باشد از باب اينكه بديهيات اوليه از عناصرى تشكيل مىشود كه آن عناصر نمىتواند محسوس باشد ، بلكه مبادى اوليهء فكر بشر مباديى است كه از عناصرى تشكيل شده كه مبدأ حسى ندارند ، براى اينكه در آن مبادى اوليه مفهوم « ضرورت » ( همين حتميتى كه در مورد حتميت تاريخى به كار مىبرند ) يا به تعبير ديگر حتميت ( نقطهء مقابلش امتناع و نقطهء مقابل ديگرش امكان ) هست و اينها به هيچ وجه معانى حسى نيست . حتى خود مفهوم وجود [ و مفهوم ] عدم [ حسى نيستند ] و بشر تا مفهوم « عدم » را در باب